چند خاطره ی باقی مانده از روزهای خوب سال 95
یه روز یه جمعه ای با الی و نسین و خواهرا خواستیم بریم ولگردی.چون جمعیت کم بود قرار شد بریم پارک توی شهر و ناهارم یه ساندویچ بزنیم.
ساعت ده صبح رفتیم.یه ساعتی بودیم یه چایی خوردیم که بچها گفتن ما از اینجا خوشمون نمیاد کی میاد تو پارک بشینه.بزنیم بریم بیرون شهر.بریم کوه خواجه.
حالا از من انکار که نه ما اجازه نداریم از بقیه همه اصرار که نه بریم.
منم دیدم اونا تعدادشون بیشتره و زورم بهشون نمیرسه راه افتادیم بریم کوه.که یه ساعتم مسیرش هس.
حالا موندیم با کی بریم.یه ماشینی بود رانندش خیلی بد بود.یه پسر چشم رنگی و بسیار بد.همون توی ماشین برا چند نفر زنگ زد که 5تا دختر توپ دارم سوار میکنم.
بعد که این حرفشو نسین شنید گفت نه به هیچ وجه با این نمیریم.
منم که اصن با قیافش مشکل داشتم و ازش ترسیده بودم میگفتم اره بیا الی بریم با یه تاکسی امن بریم
حالا هرچی میگیم الی میگه نه بیاین بریم ببینید از ده تومن به 5تومن راضی شد ببردمون.
بعد کسی نیس بگه خب خره نقشه داره که به این قیمت راضی شده.
دیگه با داد زدن سر الی بهش فهموندیم که نباید اصرار کنه.
در همون لحظه نسرین یه تاکسی گرفت که یه مرد متشخص و خانواده دار بود.و گفته بود کرایه هم هرچی دادین فرق نداره. و ما که اونو دک کردیم سوار این ماشین شدیم پسره ی بی شرف یه فحش بد داد و رفت.
تو مسیر راننده کلی از دست اون پسره عصبانی بود که اون حرف بد رو زد.
وقتی رسیدیم راننده کارتشو داد گفت برگشتنم زنگ بزنید میام دنبالتون و میبرمتون.و هرچی گفتیم کرایه این مسیرتو بگیر نگرفت که برگشتم با هم حساب کنیم.ما هم قبول کردیم.
رفتیم کوه و سفارش قلیون دادیم و هیشکی نکشید و بردیم برای یکی دیگه که بکشن و خودمون رفتیم کوهنوردی.
تا بالاترین نقطه ی کوه و با هزار بدبختی تا زیارتش رفتیم بالا.برگشتن توان نداشتیم.هی غر زدیم که خسته شدیم کاش زنگ بزنیم راننده بیاد بالا کوه دنبالمون.(آخه مسیر کوه تا بالا ماشین رو هم هس)
اومدیم که زنگ بزنیم که متوجه شدیم کپل کارت راننده رو گم کرده.واااای چی کشیدیم اونجا....خسته و کوفته مسیر برگشت از کوه رو گرفتیم و رفتیم.نیمه های راه به منطقه ی ممنوعه ی اطراف کوه رسیدیم که کلی سرباز اونجا بودن.بهشون گفتیم کسی نیس مارو تا پایین با ماشینش ببره؟ و گفتیم پسرای زیادی تو مسیر کوه اذیتمون کردن.اونام به فرماندشون گفتن با ماشین بیاد.عاقا چشمتون روز بد نبینه.فرمانده ما رو سوار کرد و گفت این مسیری که اومدید مسیر اصلی نیس.برای همین اذیت شدید.و ما رو برد سر خونه اولمون و گفت حالا از این مسیر برگردید و گفت من تا پایین نمیرم وگرنه میبردمتون.وااااااااااااااای که تا اعماق وجود سوختیم که اینهمه راهو اومدیم پایین بعد مارو برگردوند سرخونه اولمون و گفت حالا از این مسیر برگردید.هرچی فحش بودنثارش کردیم.و راه اصصصصصللللی رو اومدیم.پایین کوه که رسیدیم فرمانده ی بیشعور رو دیدیم.و بیشتر سوختیم.
رفتیم گفتیم چطور اومدی پایین؟میگه خب توریستا و مهمونام تنهام بودن اومدم پیششون.
خلاصه از پارک قرار بود تا دو اینا برگردیم خونه ولی از کوهنوردی که برگشتیم ساعت سه بود.
زود تند سریع جمه کردیم رفتیم لب جاده ایستادیم تا بلکه یکی خیر کنه برسوندمون.
ده دقیقه منتظرموندیم و هر ماشینی رو خواستیم نگه نداش جز یکی که گفت من به اندازه دو نفر جا دارم و برا هر 5تاتون ماشین پیدا نمیشه و جدا جدا بیاید...ما گفتیم نه یا همه میمونیم تا صب یا با هم میریم.یهو یه ماشین که دو تا پسر بودن و از کوه داشتن میرفتن به سمت شهر ایستادن و گفتن میرسونیمتون.ما هم که مجبور بودیم نشستیم و تا شهر الی کلی شر و ور گفت و تموم قضایا رو برا فاطی پشت تلفن تعریف کرد و از اون پسرا هم بعنوان جوانترین خیرهای سیستان یاد کرد.و با تموم شوخیای الی پسرا خندیدن.و هیشکدوممون حریف الی نشدیم.
خلاصه رسیدیم شهر.
هرکی رفت سمت خونه خودش.
مامانم اینا کلی سوال پیچم کردن که تا الان توی پارک چ غلطی میکردید و من حرفی برا گفتن نداشتم و بعد رفتن مامانم با خواهرام دعوا میکردم که شما گفتین بریم.حالا صد دفه س منو سوال پیچ میکنن.
و حالا تموم اون حرص خوردنا به یه خاطره تبدیل شدن...
روز بعدی رو توی پست بعد میذارم
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:51 توسط سکوت| |
شب های تنهایی...
ما را در سایت شب های تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 1:44