درگیر

خرید بک لینک
دیدی بچه ای که مادرش دیر کرده و
هنوز نیامده دنبالش
چطور یک گوشه از مهد
ساکت و آرام می نشیند؟
دیدی هر چه تعارفش می کنند
چطور شانه بالا می برد و
نُچ می گوید؟
غم انتظارش را دیدی؟
همانطور چشم به راهت نشسته ام

رسول ادهمی


و چقدر انتظار سخته...و خدا کند انتظاری پوچ نباشد.

پ.ن.1.دیگه نمی خوام درگیر آینده باشم.به حال بچسبم خیلی بهتره.باید لذت ببرم از تدریس این روزها و حرص نخورم که وقتم بخاطر این کلاس ها گرفته شده ونمی تونم خودم درس بخونم.هر چند که پول این کلاس ها کم باشه ولی خیلی ها آرزوشونه همین تدریس رو هم داشته باشن...حتی همون که الان داره ارشدآموزش می خونه باز باید از همینجا و همین مدل کلاس ها تدریس رو شروع کنه...پس چه خوب که اگر اونا توی مدرک از من یک گام جلوترن منم توی کار یک گام از اونا جلوترم...

پ.ن.2.خدایا یه سال دیگه گذشت هی حالم بدتر میشه...کاش امسال بتونم خوب شم...خستم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ساعت 10:52 توسط سکوت| |

شب های تنهایی...

ما را در سایت شب های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 1:44

صفحه بندی